کد خبر: 28932
یکشنبه 19 مهر 1405 - 13:08
یکشنبه 19 مهر 1405 - 13:08

قصه‌های هزار و یک شب؛ قصه‌ای نفس‌گیر از صید عجیب پیرمرد ماهیگیر تا رویارویی با دیوی که تشنه انتقام و خون بود!

قصه‌های هزار و یک شب؛ قصه‌ای نفس‌گیر از صید عجیب پیرمرد ماهیگیر تا رویارویی با دیوی که تشنه انتقام و خون بود!

سوفیانیوز: در یکی از قصه‌های شنیدنی هزار و یک شب، پیرمرد ماهیگیری که از بدشانسی‌های پی‌درپی به ستوه آمده، با بیرون کشیدن یک کوزه نقره‌ای از دل دریا، ناخواسته دیوی هولناک را آزاد می‌کند؛ دیوی که به‌جای قدردانی از ناجی‌اش، حکم مرگ او را صادر می‌کند!

به گزارش سرویس چندرسانه‌ای پایگاه خبری سوفیانیوز، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود...

در روزگاران قدیم، در سرزمینی دور، پادشاهی زندگی می‌کرد که قصه‌های شبانه‌اش با صدای دل‌نشین شهرزاد، رنگی دیگر می‌گرفت. شهرزاد، قصه‌گوی هزار و یک شب، هر شب با حکایتی تازه، دریچه‌ای به دنیای شگفتی‌ها می‌گشود؛ دنیایی پر از عشق و جدایی، راز و حقیقت، پادشاهان و پریان، سفرهای دور و ماجراهای فراموش‌نشدنی.

هر شب، قصه‌ای آغاز می‌شد و درست در لحظه‌ای که کنجکاوی پادشاه به اوج می‌رسید، شهرزاد داستان را ناتمام می‌گذاشت تا سپیده‌دم، وعده دیدار قصه‌ای دیگر باشد.

هزار سال زندان، یک آزادی و یک خیانت؛ قصه دیوی که قدر ناجی‌اش را ندانست!

یکی بود، یکی نبود؛ در روزگاران قدیم، پیرمرد ماهیگیری زندگی می‌کرد که روزگار چندان به کامش نبود. هر روز تورش را به دریا می‌انداخت، به امید آن‌که چیزی صید کند و شکم گرسنه‌اش را سیر کند؛ اما آن روز، بخت با او یار نبود.

پیرمرد تورش را به آب انداخت و پس از مدتی آن را بیرون کشید؛ اما به‌جای ماهی، خری در تورش گیر افتاده بود! پیرمرد آهی کشید، تور را رها کرد و با خودش گفت: «عیبی ندارد، شاید دفعه بعد شانس با من یار باشد.»

بار دوم تورش را به دریا انداخت. این بار احساس کرد چیزی سنگین در تور گرفتار شده است. با هزار زحمت آن را بیرون کشید، اما وقتی به میان تور نگاه کرد، دید کوزه‌ای بیش نیست! پیرمرد سرش را به آسمان بلند کرد و با گلایه گفت: «خدایا، این چه بختی است که نصیب من کرده‌ای؟ مگر من از تو چه خواسته‌ام جز لقمه‌ای نان؟»

با این همه، ناامید نشد. برای بار سوم تورش را به دریا انداخت؛ اما این بار هم جز تکه‌های شکسته سفال و شیشه چیزی نصیبش نشد.

پیرمرد که دیگر طاقتش طاق شده بود، رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا، این بار آخر است. به حرمت این سال‌های سختی که گذرانده‌ام، کاری کن دست خالی به خانه برنگردم.»

سپس تورش را برای بار چهارم به آب انداخت. ساعت‌ها گذشت تا سرانجام احساس کرد چیزی سنگین در تور گرفتار شده است. با تمام نیرویی که در بدن نحیفش باقی مانده بود، تور را کشید و بالاخره آن را از آب بیرون آورد.

این بار، کوزه‌ای نقره‌ای و زیبا در تور افتاده بود؛ کوزه‌ای که درش با مهر و نگین حضرت سلیمان بسته شده بود.

پیرمرد با تعجب کوزه را بررسی کرد. کنجکاوی بر او غلبه کرد و تصمیم گرفت مهر آن را باز کند. هنوز لحظاتی نگذشته بود که دودی غلیظ از دهانه کوزه بیرون زد. دود در هوا پیچید، بالا رفت و لحظه‌ای بعد به پیکری عظیم و هولناک تبدیل شد؛ دیوی بلندبالا که سرش به ابرها می‌رسید!

دیو با صدایی سهمگین فریاد زد: «ای پیرمرد، آماده مرگ باش!»

ماهیگیر از ترس لرزید، اما خیلی زود به خودش آمد و با حیرت گفت: «ای دیو! من تو را از زندان آزاد کردم، آن‌وقت می‌خواهی مرا بکشی؟ این چه انصاف و مروتی است؟»

دیو خندید و گفت: «ای پیرمرد، بدان که من روزگاری از فرمان خدا سرپیچی کردم و به او ایمان نیاوردم. به همین سبب، حضرت سلیمان مرا در این کوزه زندانی کرد و آن را به دریا انداخت. سال‌های بسیاری در دل آب گرفتار بودم.»

سپس ادامه داد: «در سال‌های نخست با خود عهد کردم هر کس مرا آزاد کند، از مال دنیا بی‌نیازش کنم و گنج‌های عالم را در اختیارش بگذارم؛ اما قرن‌ها گذشت و هیچ‌کس به سراغم نیامد. پس از آن، تصمیم گرفتم هر کس مرا نجات دهد، به شیوه‌ای که خودش انتخاب می‌کند، او را بکشم! و حالا نوبت توست.»

ماهیگیر با شنیدن این حرف‌ها، دست بر سرش گذاشت و گفت: «این هم از بخت بد من! تمام عمر زحمت کشیدم و با نداری ساختم، حالا هم که چیزی نصیبم شده، باید جانم را پایش بدهم؟»

اما پیرمرد هنوز امیدش را از دست نداده بود. فکری به ذهنش رسید و رو به دیو کرد و گفت: «من حرفت را باور نمی‌کنم! محال است تو با این هیکل عظیم، درون آن کوزه کوچک جا شده باشی. لابد می‌خواهی مرا بترسانی تا راه فراری نداشته باشم!»

دیو که به غرورش برخورده بود، فریاد زد: «چه گفتی؟ باور نمی‌کنی؟ حالا نشانت می‌دهم که چگونه درون کوزه جای می‌گیرم!»

همان لحظه، پیکر عظیمش دوباره به دودی غلیظ تبدیل شد و آرام‌آرام به درون کوزه رفت. دود که تمام شد، پیرمرد بی‌درنگ درِ کوزه را بست و مهر آن را محکم کرد.

سپس رو به کوزه کرد و گفت: «ای دیو ناسپاس! من تو را از زندان نجات دادم، اما تو به‌جای سپاسگزاری، قصد جانم کردی. حالا در همان جایی بمان که قدر آزادی‌ات را ندانستی!»

پیرمرد کوزه را برداشت و به دریا نزدیک شد. دیو از داخل کوزه فریاد می‌زد و التماس می‌کرد که او را دوباره آزاد کند و قول می‌داد دیگر آزاری به پیرمرد نرساند.

اما ماهیگیر این بار به وعده‌هایش اعتماد نکرد. او فهمیده بود که گاهی برای زنده ماندن، باید در برابر فریب ایستاد و به کسی که یک بار قصد نابودی‌ات را داشته، دوباره فرصت نداد.

و این‌گونه، پیرمرد ماهیگیر با زیرکی خود از چنگ دیو نجات یافت؛ قصه‌ای که به ما یادآوری می‌کند همیشه زور و قدرت نیست که پیروز می‌شود، گاهی عقل و تدبیر، بزرگ‌ترین دشمنان را هم شکست می‌دهد.

پایان قصه؛ اما حکایت زیرکی پیرمرد ماهیگیر، هنوز در دل هزار و یک شب زنده است.

شما کدام قصه از مجموعه «هزار و یک شب» را بیشتر دوست دارید و دوست دارید شهرزاد قصه‌گو در قسمت بعدی چه داستانی برایمان روایت کند؟ اسم قصه موردعلاقه‌تان را در کامنت‌ها بنویسید تا با هم به دنیای پررمزوراز افسانه‌ها سفر کنیم!