کد خبر: 15341
یکشنبه 9 شهریور 1404 - 11:00
یکشنبه 9 شهریور 1404 - 11:00

ماندگارترین غزل سعدی با آواز متحیرکننده علی زندوکیلی در برنامه پژمان جمشیدی، همه مات و مبهوت صداش شدند / ترکیب دو اسطوره‌ای که صد بار هم گوش کنید خسته نمیشید + ویدئو

سوفیانیوز: در این فیلم زیباترین شعر سعدی با آواز متحیرکننده علی زندوکیلی را بشنوید و لذت ببرید.

به گزارش سرویس چندرسانه ای سوفیانیوز، مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. وی احتمالاً بین سالهای 600 تا 615 هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. وی در سال 655 ه.ق سعدی‌نامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (656 ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیع بند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کرده‌اند. وی بین سالهای 690 تا 694 هجری قمری در شیراز درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.


علی زندوکیلی در 25 بهمن 1365 در خانواده‌ای دوازده نفره به عنوان فرزند هشتم و اولین پسر بعد از هفت دختر در شیراز به دنیا آمد. او دو برادر کوچک‌تر از خود نیز با نام‌های محمد و امین دارد. او فعالیت هنری خود را از هفت‌سالگی با نواختن تنبک و آواز آغاز کرد و در سال 1377 به هنرستان موسیقی شیراز وارد شد و نواختن سنتور و پیانو را آموخت. سال 1381 به هنرستان موسیقی تهران وارد و از همان هنرستان فارغ‌التحصیل شد. وی به همراه برادر خود، محمد زندوکیلی و میلاد ذبیحی گروهی را تحت عنوان زند بند تأسیس کرد. علاوه بر آن سابقه همکاری با گروه‌های دنگ شو، خموش، طلوع، نغمه کیمیا، شروند و گلبانگ را دارد و کنسرت‌هایی نیز به همراه این گروه‌ها برگزار کرده است.

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

دلی بی غم کجا جویم؟ که در عالم نمی‌بینم

دمی با همدمی خُرَّم ز جانم بر نمی‌آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم

تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمی‌بینم

نَم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم

چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمی‌بینم

کنون دَم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دَمی با دوست وان دَم هم نمی‌بینم

غزل شمارهٔ 426


برای مشاهده ویدئوهای بیشتر اینجا کلیک کنید