کد خبر: 15387
یکشنبه 9 شهریور 1404 - 14:33
یکشنبه 9 شهریور 1404 - 14:33

وداع تلخ با قلبی در هم شکسته..؛ عاشقانه جگرسوز حمید مصدق با شعرخوانی دردناک رشید کاکاوند/ غم‌انگیزترین شعر عاشقانه‌ای که اشکتو درمیاره

سوفیا نیوز: در ادامه با عاشقانه غم انگیز حمید مصدق و شعرخوانی متفاوت استاد کاکاوند همراه ما باشید.

به گزارش سرویس فرهنگ و هنر سوفیا نیوز، حمید مصدق یکی از شاعران تاثیرگذار معاصر است که می‌توان گفت از پیروان مکتب نیمایی است و اشعارش علاوه بر رنگ و بوی عاشقانه گاه سمت و سوی سیاسی و میهنی نیز به خود می‌گیرد. مصدق با زبانی نزدیک به زبان مردم عامه شعر می‌سرود و لطافت و احساس پاکی که در اشعارش موج می‌زند، سبب شده است تا همواره در میان نسل جوان طرفداران خاص خود را داشته باشد.

حمید مصدق فرزند حاج عبدالحسین مصدق در بهمن ماه سال 1318 در شهررضا از توابع استان اصفهان دیده به دنیا گشود. او پس از مهاجرت خانواده‌اش به اصفهان تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر به پایان رساند و دیپلم ادبی گرفت. در دبیرستان «ادب» اصفهان با چهره‌هایی مانند هوشنگ گلشیری، بهرام صادقی، منوچهر بدیعی و محمد حقوقی یار و همراه بود. مصدق در سال 1339 در رشته بازرگانی در دانشگاه پذیرفته شد و پس از آن تحصیلاتش را در رشته حقوق قضایی ادامه داد و مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. سپس در سال 1350 در رشته کارشناسی ارشد حقوق از دانشگاه ملی فارغ التحصیل شد و در دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه تهران و همچنین دانشگاه کرمان مشغول تدریس شد.

مصدق سال‌ها بعد پس از کسب پروانه وکالت از سوی کانون وکلا به شغل وکالت نیز پرداخت و برای مدتی سردبیر مجله کانون وکلا نیز بود. از آنجا که مصدق با دیگران به راحتی ارتباط برقرار می‌کرد و خصلت اجتماعی ویژه‌ای داشت، در شغل وکالت بسیار موفق بود و وکالت بسیاری از شعرا و نویسندگان را می‌پذیرفت. او تا پایان عمر یکی از اعضای هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی تهران بود. مصدق در سال 1351 با خانم لاله خشکنابی فرزند استاد رضا خشکنابی و برادرزاده استاد شهریار ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو دختر به نام‌های «غزل» و «ترانه» است. حمید مصدق در سحرگاه روز هفتم آذر سال 1377 شمسی بر اثر سکته قلبی و در سن 58 سالگی دیده از دنیا فرو بست و پیکرش در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

متن شعر

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ،
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب !‌
" عاقبت مرد " !

افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم : چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا ،
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟


برای شنیدن شعر و داستانهای صوتی کلیک کنید.