کد خبر: 27306
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 - 02:36
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 - 02:36

حکایت کوتاه ولی خنده‌دار عبید زاکانی/ بهانه جنجالی برای ندادن اسب سیاه به عاریه/ آخرش غیرمنتظره‌ست!🤣

سوفیا نیوز: داستان خنده دار عبید زاکانی را بشنوید و چنانچه علاقه مندید در ادامه متن این حکایت کوتاه را بخوانید.

به گزارش سرویس چندرسانه ای سوفیانیوز، خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای 771 و 772 هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او می‌توان به مثنوی عشاق‎نامه، کتاب اخلاق‌الاشراف، ریش‌نامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.

متن حکایت کوتاهی که در ویدیو شنیدید را در ادامه میتوانید بخوانید.

یکی، اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم اما سیاه است. گفت: مگر سوار شدن اسب سیاه سزاوار نیست؟ گفت: چون نخواهم داد همینقدر بهانه کافیست!