کد خبر: 8546
شنبه 24 شهریور 1403 - 11:26
شنبه 24 شهریور 1403 - 11:26

کتاب صوتی/ برشی از کتاب «چنین گفت زرتشت» اثر "نیچه" با صدای آرمان سلطان‌زاده/ کسی را دوست دارم که از ژرفنای جان رنج‌ها را پذیرا باشد

سوفیانیوز: کتاب گویا یا کتاب صوتی، متن کتابی است که توسط یک یا چند گوینده خوانده و به صورت ضبط شده درمی‌آید. آن می‌تواند به صورت نمایشنامه اجرا شود یا ممکن است با موسیقی یا جلوه‌های صوتی همراه باشد. در این ویدیو کتاب صوتی "چنین گفت زرتشت" با گویندگی آرمان سلطان‌زاده را می‌بینید.

به گزارش پایگاه خبری سوفیانیوز، «فردریش ویلهِلم نیچه در 15 اکتبر 1844 متولد شد. او فیلسوف، شاعر، منتقد فرهنگی، جامعه شناس، آهنگساز و فیلولوژیست کلاسیک بزرگ آلمانی و استاد لاتین و یونانی بود. فلسفهٔ غرب و تاریخ اندیشهٔ مدرن تاثیر بسیار زیاد و عمیقی از آثار نیچه گرفته‌اند. در سال 1869 با 24 سال سن، به کُرسی فیلولوژی کلاسیک در دانشگاه بازل دست یافت که جوان‌ترین فرد در تاریخ این دانشگاه به‌شمار می‌رود. اما بعدتر به خاطر بیماری‌هایی که به آن دچار بود از این سمت کناره‌گیری کرد و به تکمیل آثارش پرداخت. نیچه بیماری خود را موهبتی از جانب خدا می‌دانست که سبب شده بود تا بتواند افکاری نو و بدیع را در سر بپروراند. نیچه یکی از محبوبترین متفکران در ایران است؛ آثارش نه‌تنها بارها ترجمه و منتشر شده‌اند، بلکه کتاب صوتی چنین گفت زرتشت در دهه‌های گذشته یکی از پرفروش‌ترین آثار فلسفی او در ایران بوده است. او بعد از تحمل بیماری‌های مختلف، جنون و فروپاشی ذهنی در سال 1900 چشم از جهان فرو بست.»

بخشی از کتاب چنین گفت زرتشت: «آن جوان چون سخن می‌گفت اشک از گونه‌هایش فرو می‌ریخت. امّا زرتشت او را در آغوش گرفت و با خود بُرد. و چون اندکی پیش رفتند زرتشت گفت: بسیار بی‌قرارم. چشمانت در بیان خطری که در کمینِ تو نشسته روشنتر از زبانت سخن می‌گوید. ای برادر، تو هنوز نرسته‌ای. بلکه همواره برای رسیدن به رهایی در تلاشی و در این جستجو احساساتت ـ چون کسی که در خواب راه برود ـ هر چه رقیق‌تر شده است.

تو می‌خواهی رها از هر بندی به سوی قلّه‌ها اوج گیری. روحت مشتاقِ جولانگاه ستارگان است. ولی غرایزِ نفسانی‌ات هم مشتاقِ رهایی‌اند. سگانِ شرزه‌ات نیز خواهان آزادی خویش‌اند و هنگامی که جانت آرزو داشت که زنجیرها را همه بشکند و بندها را بگسلد، آنان در لانه‌های خویش شادمانه زوزه می‌کشیدند و من اینک تو را رسته از بند نمی‌بینم و تو هنوز دربندی و مشتاقِ آزادی. جانهای چنین زندانی را به زیرکی وصف می‌کنند، امّا قرین نیرنگ و تباهکاری.

آزاد اندیشان باید خود را از عاداتی که در آنان بر جای مانده ـ چون عواطف و آلودگی‌ها ـ پاک دارند تا چشمانشان رخشان و شفّاف گردد. من از خطری که در کمینِ تو نشسته است، بی‌خبر نیستم. لذا تو را به عشق و امیدت سوگند می‌دهم که مبادا عشق و امیدت را وانهی.

هنوز احساسی از بزرگواری در تو هست، و مردم هنوز به رغم آنکه تو را خوش ندارند و بدخواهِ تو هستند، نکویت می‌دارند. مردم چون در خیابان بر کریمان می‌گذرند، احترامی برای آنان قایل نمی‌شوند، امّا شایستگان به آنان اهتمام می‌ورزند و چون از کسی کرامت ببینند او را شایسته می‌شمارند تا این بار بتوانند او را برده سازند.

کریم می‌خواهد که چیزی و فضیلتی نوین بیافریند. حال آنکه شایستگان تنها به کهنه می‌اندیشند و بسیار می‌خواهند و می‌کوشند تا آن را پایدار نگاه دارند. اگر کریمان شایسته شوند، دیگر خطری متوجّه آنان نیست، بلکه وقتی خطر در کمینِ اوست که گستاخ و ویرانگر باشد.

بخشندگانی را می‌شناسم که سرآغازشان از رسیدن به آرزوهایی بس بلند نشانه داشت، امّا دیری نپایید که همه آرزوهای بلند را به ریشخند گرفتند و چنان زیستند که وقاحت فرا رویشان در گذر بود و آرزوهاشان پیش از آنکه در میان آید، از میان می‌رفت و بامدادان هر هدفی را که دنبال می‌کردند، شامگاهان به سستی آن گواهی می‌دادند.»