کد خبر: 27422
شنبه 2 خرداد 1405 - 15:21
شنبه 2 خرداد 1405 - 15:21

روایت تکان‌دهنده از مریم میرزاخانی بعد تصادف مرگبار: پرستار گفت 9نفر را خودمان برده‌ایم سردخانه و من ساکت شدم!

روایت تکان‌دهنده از مریم میرزاخانی بعد تصادف مرگبار: پرستار گفت 9نفر را خودمان برده‌ایم سردخانه و من ساکت شدم!

سوفیانیوز: در حادثه تلخ سقوط اتوبوس حامل دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف و دانشگاه تهران در 26 اسفند 1376، هفت دانشجو در مسیر بازگشت از مسابقات ریاضی اهواز جان باختند.مریم میرزاخانی، نابغه ریاضی و از بازماندگان این حادثه، سال‌ها بعد با یادآوری آن شب، از لحظاتی گفت که شادیِ بازگشت، ناگهان به کابوسی مرگبار بدل شد.

به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری سوفیانیوز، سقوط اتوبوس حامل دانشجویان شریف در تاریخ 26 اسفند 1376 رخ داد که در پی آن دو تن از دانشجویان دانشگاه تهران و پنج نفر از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف که در مسیر بازگشت از بیست و دومین دوره مسابقات ریاضی که در دانشگاه شهید چمران اهواز برگزار شده بود، فوت شدند.مریم میرزاخانی بازمانده این تصادف بود.

مریم میرزاخانی در یک مصاحبه بخشی از مشاهدات خود پیش و بعد از حادثه تصادف را چنین روایت کرده است:

«داشتم فکر می کردم شاید دیگر کارون را نبینم، پشت سر ما، حیدری و حسام سه تار می زدند، ما صندلی ها را خوابانده بودیم و گوش می دادیم، حیدری آواز می خواند و من به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که دفعه بعد سه تار را شکسته ببینم و … نفهمیدم چه طور خوابم برد.

تا قبل از 2 نیمه شب همه چیز به خوبی پیش می رفت. اتفاق درست لحظه ای رخ داد که همه ما احساس می کردیم خوشبختیم و به همه آن چه که می‌خواهیم رسیده‌ایم.»

«توی بیمارستان فهمیدم وضعیت چندان خوب نیست. بچه ها، آه و ناله می کردند. از حال بقیه خبر نداشتم تمام تلاشم را می کردم را که افراد بیشتری را ببینم. با دیدن هرکس در هر وضعیتی خوشحال می شدم که زنده است.

وقتی مرا برای سونوگرافی و عکسبرداری می بردند دکتر به پرستار می گفت 9 نفر مرده اند. من جبهه گرفتم که نه، غیرممکن است اما پرستار گفت ما خودمان بردیمشان سردخانه و من ساکت شدم.

باز هم نمی دانستم چه کسانی فوت کرده اند فقط می دانستم 9 نفر هستند. تک تک بچه ها را جای فوت شده ها می گذاشتم و خاطرات مشترکمان و آخرین تصویری را از آنها در ذهنم بود مرور می کردم و فکر می کردم از دست دادن هرکدامشان چه قدر مشکل است و چه قدر دوستشان دارم. حالا که بچه ها را توی دانشگاه می بینم احساس می کنم خدا دوباره آنها را به من بازگردانده است.»