کد خبر: 25912
چهارشنبه 19 فروردین 1405 - 21:28
چهارشنبه 19 فروردین 1405 - 21:28

(ویدئو) «چهره‌اش قابل شناسایی نبود، فقط انگشترش را دیدم» ؛ روایت تلخ پدری که جنازه فرزندش را زیر آوار مدرسه میناب پیدا کرد

سوفیانیوز: روایتی تکان‌دهنده از روزهای سخت میناب؛ جایی که یک پدر، در میان دود و آوار، تنها از روی نشانه‌ای کوچک بر انگشتان فرزندش، حقیقت تلخ را باور می‌کند. این داستانِ وداع پدری با «محمدصدرا» است که با قلبی آکنده از درد، از لحظات شناسایی پیکر عزیزش می‌گوید. واژگانی که عمق فاجعه مدرسه میناب را با تمام وجود به تصویر می‌کشند.

به گزارش سرویس چندرسانه‌ای پایگاه خبری سوفیانیوز، داستان از جایی شروع می‌شود که گرد و غبار حادثه بر چهره شهر میناب نشسته و خانواده‌ها مضطرب به دنبال جگرگوشه‌هایشان می‌گردند. در میان این آشوب، پدری با صدایی لرزان از لحظه‌ای می‌گوید که دنیا روی سرش خراب شد. او توضیح می‌دهد که وقتی بر بالین فرزندش، محمدصدرا، حاضر شد، شدت جراحات وارده به قدری بود که صورت معصوم پسرش دیگر قابل شناسایی نبود. در آن ثانیه‌های کشنده که امید و ناامیدی به هم گره خورده بود، تنها درخشش یک انگشتر آشنا بر دست‌های کوچک محمدصدرا بود که مهر تایید بر این داغ جانسوز زد و پدر را با حقیقتی تلخ و باورنکردنی روبه‌رو کرد.

این روایت تنها یک بازگویی ساده از یک حادثه نیست، بلکه آینه‌ای تمام‌نما از مظلومیت و عمق فاجعه‌ای است که در دل یک محیط آموزشی رخ داده است. شناسایی فرزند از روی انگشتر، استعاره‌ای دردناک از فروپاشی امنیت در جایی است که باید پناهگاه کودکان باشد. این نوع روایتگری نشان می‌دهد که چگونه یک حادثه ناگهانی می‌تواند هویت انسانی را در زیر آوارِ بی‌تدبیری یا تقدیرِ تلخ محو کند، تا جایی که تنها یک شیء بی‌جان مثل انگشتر، بار سنگین شناسایی را به دوش بکشد. این کلمات، تلنگری به وجدان بیدار جامعه است تا فراتر از اخبار رسمی، دردِ شخصی خانواده‌هایی را لمس کنند که زندگی‌شان به قبل و بعد از آن لحظه‌ی شناسایی تقسیم شده است.