نامه ممنوعهای که فروغ فرخزاد برای همسرش شاپور فرستاد: حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم، مگر من زندانی هستم؟
سوفیانیوز: فروغ فرخزاد پیش از ازدواج، دختری سرکش بود؛ دختری که عشق آتشین به پرویز شاپور تنها دلیل ازدواج زودهنگامش نبود، بلکه او میخواست از فضای سختگیرانه و خفقانآور خانه پدری فرار کند؛ قفسی که سالها روح ناآرامش را در خود زندانی کرده بود.
به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری سوفیانیوز، فروغ فرخزاد از مهمترین شاعران نوگرای عصر خود بود. او از نوجوانی شعر میسرود و خیلی زود عاشق شد و در 16سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد. حاصل این ازدواج، فرزندشان کامیار بود. اما این زندگی مشترک پس از پنج سال، در حالی که فروغ تنها 21 سال داشت، به جدایی تلخ انجامید. اختلاف سنی 11ساله و نگاه محدودکننده شاپور، آزادی و خلاقیت فروغ را کاهش داده بود. فروغ که در خانوادهای سختگیر و تحت سلطه پدری نظامی و خشک رشد کرده بود، ازدواج را راهی برای رهایی از محدودیتهای خانه پدری میدید.
متن نامه
او در یکی از نامههایش به پرویزشاپور نوشته بود: «پرویز جان امشب دیگر از دست دادوفریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آوردهام. من از وقتی که خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بیسر و صدا را میکردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لجبازی میکند. چه میتوان کرد. همین الان توی حیاط مشغول توطئهچینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند. میدانی این اتاق که گنجه من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدتهاست سوخته ... من هم هر شب تقریبا یک ساعت از چراغ نفتی استفاده میکنم. صاحب خانهها [کنایه از خانوادهاش]عصبانی شدهاند. مگر میشود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی که روزی یک پیت نفت فقط برای روشن کردن اتو و اجاق مصرف میشود.از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آنقدر گریه کردهام که هنوز چشمانم میسوزد. پرویز به من ایراد میگیرند که چرا هر روز برای تو نامه مینویسم من نمیفهمم آخر مگرکار گناه است، مگر من بدبخت آدم نیستم و حق ندارم کسی را دوست داشته باشم و برای او نامه بنویسم.
من حق ندارم به خانه شما بروم، حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم. من دیوانه میشوم آخر مگر من زندانی هستم مگر من جز خانه شما جای دیگری رفتهام مگر من جوان نیستم و احتیاج به گردش و تفریح ندارم، میگویم تنها نمیروم دنبالم بیایید هر کسی میخواهد بیاید مگر میشنوند؟ گریه میکنم فریاد میزنم هیچ کس توی این خانه حرف حسابی سرش نمیشودیا اگر شعوری دارد از ترس نمیتواند اظهاری کند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند. من هم آخرسر فرار میکنم جز این چارهای نیست یک وقت متوجه میشوند که من دیگر نیستم. چند روزی بود با هیچ کس حرف نمیزدم فکر میکردم این طور بهتر است چون اگر من بخواهم یک کلمه حرف بزنم زود دیگران از فرصت استفاده میکنند و دو مرتبه آن صحنههایی که من از دیدنش نفرت دارم، تجدید میشود. امروز صبح قیچی گم شده آخر من دزد هستم، مگر من قیچی راقایم کردهام تا بفروشم. من خودم قیچی دارم بعد از یک ساعت استنطاق و بازپرسی همین که من در گنجهام را باز کردهام به گنجه حمله کردهاند من در این خانه فقط یک گنجه دارم ولی اختیار آن هم با من نیست هر وقت کسی چیزی بخواهد زود از غیبت من استفاده میکند میخها کشیده میشود و مقصود انجام مییابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اولیه در میآید بعد از رفتن تو من سعی میکردم همیشه این نصیحت تو را که میگفتی با دقت باشم عملی کنم هر روز لباسهایم را سرکشی میکردم اسبابهایم را مرتب میکردم گنجهام را چک میکردم ولی متاسفانه در حمله تاریخی امروز همه اشیا آن به هم ریخته و ضایع شده البته من چیز مهمی نداشتم ولی این کار شایستهای نبود من هم تا میتوانستم دفاع میکردم پرویز جان به خدا بمب افکنهای امریکایی در کره آنقدر خرابکاری نکردند که صاحب خانهها امروز در گنجه من کردند . بالاخره قیچی پیدا شد و من راحت شدم یک ساعت بعد از بخت بد من ماتیک گم شد من که هیچوقت ماتیک استعمال نمیکنم باز مرافعه باز دعوا که تهمت دزدیدن ماتیک ... آه من باید چه قدر احمق باشم که حاضر شوم به خاطر یک ماتیک این همه دعوا و مرافعه گوش بدهم (چراغ مرا بردند حالا من چه کار کنم؟)
(بعد از یک دعوای مفصل بقیه نامهام را برایت مینویسم آن هم در تاریکی) بالاخره ماتیک پیدا شد و خوشبختانه این دفعه گنجه بدبخت از خطر حمله مجدد محفوظ ماند. عصری به علت اینکه زود برای خوردن چای اقدام کردهام یک مشت سنگینی توی کلهام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه شما را داشتم یک ساعت دعوا و گریه کردهام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشکسته تاریکی را بر روشنایی پر از جار و جنجال ترجیح دادهام.
این است زندگی روزانه من. پرویزجان من گاهی اوقات فکر میکنم که نباید این چیزها را برای تو بنویسم و باعث ناراحتی خیال تو بشوم ولی خودت بگو اگر به تو ننویسم چه کسی حاضر میشود به این همه شکایت من گوش بدهد و چه کسی مرا مظلوم و بیگناه خواهد شمرد. زندگی من هم تماشایی است امشب دیگر همین قدر کافیست خداحافظ تو تا فردا شب... فروغ تو.»
او در سن 15سالگی این نامه را نوشته است و فاصله میان این نامه تا مرگش در 32 سالگی، فقط 17 سال بوده است. در این فاصله زندگی او روی تند چنان پر شتاب پیش رفته است که انبوهی ماجرا را در خود جا داده است.