کد خبر: 27117
جمعه 25 اردیبهشت 1405 - 02:12
جمعه 25 اردیبهشت 1405 - 02:12

شعرخوانی جانسوز دکتر رشید کاکاوند از شاعری که لب هایش را دوختند/ زندگی کردن من مردن تدریجی بود، آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم+ ویدئو

سوفیا نیوز: در این ویدئو دکتر کاکاوند شعری از فرخی یزدی می‌خواند. با بازخوانی این شعر، انگار از زخم لب‌های دوخته‌شده فرخی دوباره خون می‌چکد و دل شنونده را به آتش می‌کشد و یادآوری می‌کند که حتی اگر لب‌هایش را دوخته باشند، راهی برای فریاد خواهد یافت.

به گزارش سرویس چندرسانه ای پایگاه خبری سوفیانیوز، میرزا محمد فرخی یزدی، ملقب به تاج‌الشعرا و معروف به «شاعر لب دوخته»، یکی از برجسته‌ترین صدای آزادی‌خواهی در دوران مشروطه بود. او شاعر و روزنامه‌نگاری دلیر که با اشعار تند و انتقادی‌اش علیه استبداد و حاکمان محلی یزد، بارها به زندان افتاد. معروف‌ترین داستان زندگی‌اش، ماجرای دوختن لب‌هایش توسط دستور ضیغم‌الدوله قشقایی (حاکم یزد) پس از سرودن شعری هجوآمیز است؛ هرچند برخی منابع آن را تهدیدی نمادین برای خاموش کردن صدای او می‌دانند، نه دوختن واقعی، اما این لقب «لب دوخته» برای همیشه به او چسبید و نماد مقاومت شاعرانه در برابر سانسور و اختناق شد.

دکتر رشید کاکاوند، پژوهشگر و گوینده ادبی برجسته، بارها اشعار فرخی یزدی را با صدای گرم و احساسی خود خوانده و به مخاطبان عرضه کرده است. شعرخوانی‌های او از غزل‌های عاشقانه و سیاسی فرخی، مانند «شب چو در بستم و مست از می نابش کردم» یا اشعار آزادی‌خواهانه، نه تنها زیبایی کلام شاعر را زنده می‌کند، بلکه درد و سوزش دل سوخته فرخی را به گوش جان می‌رساند. کاکاوند با لحن پراحساس و آهنگین خود، این اشعار را به گونه‌ای اجرا می‌کند که گویی خود فرخی در لحظه‌ای از زندان یا تبعید، رو به مخاطب سخن می‌گوید و درد سانسور و عشق ناکام را فریاد می‌زند.

فرخی یزدی در 25 مهر 1318 در زندان رضاشاه جان سپرد، اما صدای او خاموش نشد؛ اشعارش همچنان فریاد آزادی است و دکتر کاکاوند با شعرخوانی‌های ماندگارش، این میراث را نسل به نسل منتقل می‌کند.

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم