حرف دل الهه منصوریان بانوی موفق ایرانی: چیزی برای خوردن نداشتیم، حسرت عروسک به دلم ماند؛ پول دارم اما لذت نمی برم!
سوفیانیوز: گفتوگوی مهدی یکتا با الهه منصوریان، فقط یک مصاحبه ورزشی ساده نبود؛ بیشتر شبیه باز کردن لایههای زندگی دختری بود که از دل سختیها آمده و حالا روی سکوهای افتخار ایستاده است. در این گفتوگو، الهه ناخواسته مخاطب را به سالهایی میبرد که هنوز خبری از مدال نبود؛ سالهایی که خودش میگوید «کودکیام با گرسنگی و کار زیر آفتاب گره خورده بود».
به گزارش سرویس چندرسانهای پایگاه خبری سوفیانیوز،الهه منصوریان در روایت صادقانهاش از گذشته، تصویری تلخ اما واقعی از روزهایی میدهد که خیلیها ترجیح میدهند فراموشش کنند. او از شبهایی حرف میزند که گرسنه میخوابید و صبحهایی که باید خیلی زودتر از همسنوسالهایش بزرگ میشد. از کار کردن زیر آفتاب سوزان، از خستگیای که به جان کودکیش نشسته بود و از ردهایی که حالا هنوز هم روی صورتش دیده میشود؛ لکهایی که خودش آنها را «یادگار روزهای سخت کودکی» مینامد.
همین تصویر، ناخواسته ذهن را به سمت شعرهای تلخ و زخمی میبرد؛ جایی که ترانه «مسخ (آینهها)» از شهیار قنبری، با صدای ماندگار فرهاد مهراد، در ذهن تداعی میشود. آنجا که میخواند: «جای پاهای تموم قصهها، رنگ غربت تو تموم لحظهها… مونده روی صورتت تا بدونی، حالا امروز چی ازت مونده به جا…»؛ گویی این شعر، ترجمان دیگری از همان زندگی است؛ زندگیای که در آن رنج، تبدیل به نشانه شده، و نشانهها روی چهره حک شدهاند.
در این میان، خودِ روایت الهه منصوریان، بیش از آنکه صرفاً یک خاطره شخصی باشد، تبدیل به تصویری از یک طبقه اجتماعی و یک نسل میشود؛ نسلی که در سکوت، بزرگ شد، کار کرد، و رؤیاهایش را نه در آسایش، بلکه در فشار و کمبود ساخت. او از دختری میگوید که عروسک نداشت، اما رؤیا داشت؛ دوچرخه نداشت، اما میل به دویدن و رسیدن را در خودش زنده نگه داشت. همین میل، بعدها او را به دنیای ورزشهای رزمی کشاند؛ جایی که حالا نامش در کنار موفقترینها دیده میشود.
الهه منصوریان، که امروز در جایگاه یک ورزشکار حرفهای شناخته میشود، در این گفتوگو فقط از موفقیت حرف نمیزند؛ بلکه از مسیری میگوید که موفقیت را معنا کرده است. او یادآوری میکند که هر مدال، پشت خود داستانی دارد که معمولاً دیده نمیشود؛ داستانهایی از فقر، تلاش، و ایستادگی در برابر شرایطی که قرار نبود به نفع او باشد.
در بخشهایی از این روایت، لحن او حالتی اعترافگونه پیدا میکند؛ انگار که در حال باز کردن صندوقچهای است که سالها بسته مانده بود. از روزهایی میگوید که کار کردن برایش انتخاب نبود، ضرورت بود. از خستگیهایی که کودکانه نبودند، اما بر دوش کودکیاش سنگینی میکردند.
در نهایت، این گفتوگو تصویری از یک «رسیدن» است؛ رسیدنی که بدون دیدن مسیر، قابل فهم نیست. مسیری که از دل کمبودها گذشته، از دل کار و سختی، و از دل سالهایی که شاید هیچکس تصور نمیکرد روزی تبدیل به نقطه آغاز یک قهرمان شوند.