غزلی که قلب رشید کاکاوند را لرزاند؛ بیتی شگفتانگیز از واعظ قزوینی که مسیر عاشقی او به شعر را عوض کرد + فیلم
سوفیانیوز: گاهی تنها یک بیت، یک مصرع کافی است تا مسیر نگاه انسان به زندگی و هنر را برای همیشه تغییر دهد. رشید کاکاوند از لحظهای میگوید که مواجهه با یک بیت کمنظیر از «واعظ قزوینی»، او را مسحور و شیفته جهان شعر کرد؛ بیتی که او مصرع دومش را یک «معجزه بینظیر در تاریخ ادبیات فارسی» میداند و راز زیباییشناسی آن، هر عقل و خیالی را به حیرت وامیدارد.
به گزارش سرویس ویدئو سوفیانیوز، در دنیای پرهیاهوی امروز، شنیدن شعر از زبان کسی که نبض کلمات را میشناسد، مرهمی است بر جان. رشید کاکاوند در این روایت کوتاه اما دلنشین، به سراغ شاعری رفته که شاید در میان عامه مردم کمتر شناخته شده باشد: واعظ قزوینی. اما چه چیزی در کلام این شاعر قرن یازدهم وجود دارد که استاد سرشناس ادبیات ما را اینگونه بیتاب و شگفتزده کرده است؟
کاکاوند با لحنی پر از اشتیاق از بیتی یاد میکند که نقطه آغاز دلباختگیاش به واعظ قزوینی بوده است:
«ز خود هرچند بگریزم، همان در بند خود باشم رمِ آهوی تصویرم، شتابِ ساکنی دارم...»
او بر روی مصرع دوم انگشت میگذارد؛ جایی که شاعر تضادی جادویی و بینظیر خلق کرده است. «آهوی تصویر» یا همان تصویر آهویی که روی پارچه یا بوم نقاشی کشیده شده، در حال «رم کردن» و دویدن تصویر شده است؛ اما چون تنها یک نقاشی است، در جای خود ثابت مانده! این پارادوکس شگفتانگیز—یعنی داشتن «شتابی ساکن»—تصویرسازی قدرتمندی از احوال انسان است؛ انسانی که مدام در درون خود در حال فرار و تکاپوست، اما در نهایت از خویشتن خویش رهایی ندارد.
چنین قدرت خیالی در ادبیات کلاسیک ما، گواهی است بر جادوی بیبدیل شعر فارسی. کاکاوند معتقد است این پارادوکسِ شاعرانه و اینچنین تعبیر بکری از سکون و حرکت، در تمام تاریخ ادبیات کمنظیر است و دقیقاً همین ریزهکاریهای حیرتانگیز است که شعر را از یک کلام معمولی به یک معجزه جاودانه تبدیل میکند.
چو رنگ خویش، هردم انقلاب ساکنی دارم
چو جوش باده دائم اضطراب ساکنی دارم
ز خود هرچند بگریزم، همان در بند خود باشم
رم آهوی تصویرم، شتاب ساکنی دارم
مباش ای ساحل غم، چشم بر راهم، که من کشتی
بهسان جوهر تیغش در آب ساکنی دارم
دلم چون ساغر چشمت نه هرجایی است در محفل
برو ساقی، که من جام شراب ساکنی دارم
بیابان کرد شهر هستیام را چشم آهویی
که از بس حیرتش موج سراب ساکنی دارم
نباشد پای رفتن از دل من، بیقراری را
چو زلف خوبرویان پیچ و تاب ساکنی دارم
ز بس در گرد کلفت ماندهام از ناتوانیها
چو جوش سبزه در خاک اضطراب ساکنی دارم
نیامد عمر بر سر واعظ ایام جدایی را
ز بخت بد، چه چرخ و آفتاب ساکنی دارم
شمارهٔ 479
بیوگرافی واعظ قزوینی
میرزا محمد رفیع ملقب به رفیعالدین مشهور به واعظ قزوینی (زادهٔ 1027 هجری قمری در قزوین، درگذشتهٔ 1090 هجری قمری در قزوین) فقیه و ادیب ایرانی است که به لحاظ شهرتش در وعظ و خطابه به واعظ قزوینی مشهور شد و همین تخلص را در اشعارش برگزید. وی علاوه بر دیوان شعر صاحب آثار دیگری همچون ابواب الجنان، الموعظه و الحمله الحیدریه میباشد.
💬 شما بگو...
شما هم با شنیدن این بیت شگفتزده شدید؟ به نظر شما کدام بیت یا مصرع از شعر فارسی، حکم معجزه را برای شما داشته و قلبتان را لرزانده است؟ بیت محبوبتان را در بخش نظرات برای ما بنویسید.