داستان غمانگیز عشقهای محال از زبان دکتر کاکاوند؛ تمام عمر قفس بافت اما به فکر پریدن بود... + ویدئو
سوفیانیوز: وقتی پای افسانههای کوهستان به شعر باز میشود، روایتِ غرور و عشق شکلی دیگر به خود میگیرد. باور قدیمیِ شکار ماه توسط پلنگهای مغرور در شبهای مهتابی، دستمایه غزلی شده است که در آن، تکتک واژهها از حسرتِ پریدن و نرسیدن میگویند؛ داستانی از موازیانِ ناچاری که هرگز به یکدیگر نمیرسند.
به گزارش سرویس پایگاه خبری سوفیانیوز، این شعر بیانگر آرزوهای بزرگ، عشق، امید، ناکامی و سرنوشت انسان است. شاعر میخواهد بگوید انسان در زندگی آرزوهای زیادی دارد و برای رسیدن به آنها تلاش میکند، اما همیشه همهی خواستههایش برآورده نمیشود. گاهی عشق و آرزوها آنقدر دور از دسترس هستند که رسیدن به آنها ممکن نیست و انسان با شکست، غم و تلخی روبهرو میشود.
با این حال، شاعر معتقد است که امید و آرزو هرگز از بین نمیروند. انسان حتی اگر در سختیها، محدودیتها و ناکامیها زندگی کند، باز هم در دل خود آرزوی رسیدن به خوشبختی، آزادی و موفقیت را حفظ میکند و برای آیندهای بهتر امید دارد.
انسان با وجود شکستها و نرسیدن به برخی آرزوها، امید و آرمانهای خود را از دست نمیدهد و همواره در جستوجوی رسیدن به خواستههای بزرگ و زندگی بهتر است.
متن شعر
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ! اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد، اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود
حسین منزوی
حسین منزوی (زادهٔ اول مهر 1325 در زنجان – درگذشتهٔ 16 اردیبهشت 1383 در تهران) بیت " چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم/ تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود" در شعر او بسیار معروف است و حکایت حال خیلی هاست.
دکتر رشید کاکاوند، پژوهشگر و گوینده ادبی برجسته، بارها اشعار فرخی یزدی را با صدای گرم و احساسی خود خوانده و به مخاطبان عرضه کرده است. شعرخوانیهای او از غزلهای عاشقانه و سیاسی فرخی، مانند «شب چو در بستم و مست از می نابش کردم» یا اشعار آزادیخواهانه، نه تنها زیبایی کلام شاعر را زنده میکند، بلکه درد و سوزش دل سوخته فرخی را به گوش جان میرساند. کاکاوند با لحن پراحساس و آهنگین خود، این اشعار را به گونهای اجرا میکند که گویی خود فرخی در لحظهای از زندان یا تبعید، رو به مخاطب سخن میگوید و درد سانسور و عشق ناکام را فریاد میزند.
تو هم توی زندگیات مثل این پلنگ، ماهِ دستنیافتنی داشتی؟ برای کدوم آرزو پرید و پنجهاش به خالی خورد؟ برامون از دلتنگیات بنویس...