شنبههای عاشقانه با استاد شهریار/ پشت پرده غزل «با تو بودم ای پری»؛ چرا شهریار تا آخر عمر با خیال ثریا گریست؟ + فیلم
سوفیا نیوز: با ما همراه شوید در سفری شاعرانه، در آغوش واژههای ناب استاد شهریار؛ جایی که شعر، با صدای خود او جان میگیرد و احساس، در هر مصرع به اوج میرسد.
به گزارش سرویس پایگاه خبری سوفیانیوز، این غزل، داستان تنهایی شدید و بختِ بدِ شهریار است که در آن، با قلبی شکسته با عشق قدیمیاش «پری» (ثریا) دردِدل میکند. شهریار میگوید روزگار او را چنان تنها کرده که حتی سایهاش هم دیگر همراهیاش نمیکند. او در برابر خندهی دشمنان سکوت کرده، اما حالا پیش این آشنای قدیمی گریه میکند و یادآوری میکند که روزی به خاطر عشقِ او عقلش را از دست داده بود و اگر او هم ترکش کند، نابود میشود. شهریار خودش را مثل پرندهای بیسرپناه روی بام وفاداری میداند که بالهایش را شکستهاند. او با مرور خاطرات کودکی و یادِ زلفِ پریشانِ معشوقش، افسوس میخورد که چطور همهی آرزوهایش باد فنا رفته است. در نهایت، او که از همهجا ناامید شده، حل این همه مشکل و سختی را به خدا واگذار میکند.
سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسیگوی آذریزبان، در سال 1285 هجری شمسی در بازارچه میرزا نصراله تبریزی واقع در چای کنار چشم به جهان گشود. در سال 1328هجری قمری که تبریز آبستن حوادث خونین وقایع مشروطیت بود پدرش او را به روستای قیش قورشان و خشکناب منتقل نمود. دورهٔ کودکی استاد در خاستگاه پدری و در آغوش طبیعت و روستا سپری شد که منظومه حیدربابا مولود آن خاطرات است.
او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد. سرگذشت عشق آتشین و ناکام او که به ترک تحصیل وی از رشتهٔ پزشکی در سال آخر منجر شد، مسیر زندگی او را عوض کرد و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژهای کشانید و به اشعارش شور و حالی دیگر بخشید. وی سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانهٔ پربار در 27 شهریور ماه 1367 هجری شمسی درگذشت و بنا به وصیت خود در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.
متن شعر اقبال من ، استاد شهریار
تیرهگون شد کوکبِ بختِ همایونفالِ من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبالِ من
خندهٔ بیگانگان دیدم نگفتم درد دل
آشنایا با تو گویم گریه دارد حالِ من
با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریخت
گر تو هم از من گریزی وای بر احوالِ من
روزگار این سان که خواهد بیکس و تنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبالِ من
قُمریِ بیآشیانم بر لبِ بامِ وفا
دانه و آبم ندادی مشکن آخر بالِ من
بازگرداندم عنان عمر با خیل خیال
خاطرات کودکی آمد به استقبالِ من
خرد و زیبا بودی و زلف پریشان تو بود
از کتاب عشق اوراق سیاه فالِ من
ای صبا گر دیدی آن مجموعهٔ گل را بگو
خوش پراکندی ز هم شیرازهٔ آمالِ من
کار و کوشش را حوالت گر بود با کارساز
شهریارا حل مشکلها کند حلّالِ من
