شعرخوانی جانسوز و ماندگار از اخوان ثالث با نوایی که قلب را میلرزاند / سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت + ویدئو
سوفیانیوز: در این ویدئو، احساسیترین شعرخوانیِ ماندگارِ اخوان ثالث را بشنوید و از طنین گرم صدای او و زیبایی بینظیر کلماتش لذت ببرید.
به گزارش سرویس چندرسانه ای سوفیانیوز، اخوان ثالث در این شعر نمیخواهد فقط از فصل زمستان حرف بزند. منظور او از «زمستان» یک دورهٔ سخت و تلخ در جامعه است؛ زمانی که مردم از ترس، ناامیدی و بیاعتمادی نمیتوانند با هم صمیمی باشند. به همین دلیل میگوید کسی جواب سلام نمیدهد، درها بسته است و همه سر در گریبان دارند. اینها نشانههای سردی روابط انسانی و نبود آزادی در جامعه هستند.
وقتی شاعر خود را مهمانی پشت در معرفی میکند و از دوستش میخواهد در را باز کند، در واقع از انسانها میخواهد دوباره به یکدیگر اعتماد کنند و با هم مهربان باشند. او احساس تنهایی و غربت میکند و آرزو دارد این فضای سرد و غمانگیز از بین برود. بنابراین پیام اصلی شعر این است که جامعه در شرایطی سخت و افسرده قرار دارد و انسانها از هم دور شدهاند.
مهدی اخوان ثالث (10 اسفند 1306 – 4 شهریور 1369) متخلص به م. امید، شاعر، نویسنده و موسیقیپژوه بود. اشعار او زمینهٔ اجتماعی دارند و گاه حوادث زندگی مردم را به تصویر کشیدهاست؛ همچنین دارای لحن حماسی آمیخته با صلابت و سنگینی شعر خراسانی و نیز در بردارنده ترکیبات نو و تازه است. اخوان ثالث در شعر کلاسیک فارسی توانا بود و در ادامه به شعر نو گرایید. از وی اشعاری در هر دو سبک به جای ماندهاست. همچنین او آشنا به نوازندگی تار و مقامهای موسیقایی بود.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد!
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندوه، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
اگر شما نیز شعری را از حفظ دارید یا تجربهای جالب از حفظ و خواندن اشعار در ذهنتان مانده است، خوشحال میشویم آن را در بخش نظرات با ما و دیگر مخاطبان به اشتراک بگذارید.