(ویدئو) کوهها با هماند و تنهایند... همچو ما | دکلمه شعر شاملو از مجتبی شکوری
سوفیانیوز: مجتبی شکوری، یکی از سخنرانان معاصر ایران، بارها با صدای آرام، عمیق و تأثیرگذار خود، اشعار بزرگانی چون احمد شاملو، گروس عبدالملکیان، سعدی، حسین صفا و دیگران را خوانده و به جان شنوندگان نشانده است. شکوری شعر را نه تنها قرائت میکند، بلکه آن را زندگی و تفسیر مینماید.
به گزارش سرویس چندرسانهای پایگاه خبری سوفیانیوز، مجتبی شکوری در این ویدئو دو شعر کوتاه اما عمیق را میخواند: از احمد شاملو و از گروس عبدالملکیان.
شعر نخست – احمد شاملو
کوهها با هماند و تنهایند، همچو ما با همان تنهایان.
شعر دوم – گروس عبدالملکیان
به شانهام زدهای که تنهاییام را تکانده باشی!
به چه دلخوش کردهای؟! تکاندن برف از شانههای آدمبرفی؟!
این دو قطعه شعری، هرچند در قالب کوتاه و موجز سروده شدهاند، اما با قدرتی چشمگیر و نفوذی عمیق، مفهوم بنیادین تنهایی انسانی را کاوش میکنند و آن را از دو زاویهٔ کاملاً متمایز به تصویر میکشند.
احمد شاملو در قطعهٔ خود، تنهایی را در قالبی طبیعتگرایانه و تمثیلی گسترده عرضه میدارد. او کوهها را به عنوان نمادی از وجودهای بزرگ، استوار و همجوار برمیگزیند: «کوهها با هماند و تنهایند، همچو ما با همانِ تنهایان». این تصویر، تنهایی را نه امری فردی و گذرا، بلکه واقعیتی ساختاری و ذاتی در هستی میبیند؛ واقعیتی که حتی در میان نزدیکی فیزیکی و همزیستی طولانیمدت (هزاران سال کنار هم ایستادن کوهها) نیز پابرجاست. شاملو با این تمثیل، تنهایی را از سطح فردی به سطح کیهانی ارتقا میدهد و نشان میدهد که نزدیکی ظاهری و همجواری، هرگز نمیتواند خلأ درونی و انزوای وجودی را پر کند. این نگاه، فلسفی و تأملبرانگیز است و انسان را بخشی از نظم بزرگ طبیعت میبیند که در آن، حتی عناصر عظیم و جاودانه نیز از تنهایی رنج میبرند.
در مقابل، گروس عبدالملکیان تنهایی را به عرصهای کاملاً شخصی، عاطفی و روزمره میآورد و با لحنی طعنهآمیز و تلخ، ناکامی تلاشهای انسانی برای زدودن آن را برجسته میسازد: «به شانهام زدهای که تنهاییام را تکانده باشی! به چه دلخوش کردهای؟! تکاندن برف از شانههای آدمبرفی؟!». اینجا، شاعر از تصویر «آدمبرفی» بهره میگیرد؛ موجودی شکننده، موقتی و ساختهشده از همان سرمایی که قرار است آن را نابود کند. ضربه یا نوازش دیگری بر شانه، تنها اندکی برف را میریزد، اما نمیتواند ماهیت یخزده و ذاتاً تنها را تغییر دهد. این طعنه، به نوعی نقد تلاشهای ناکافی و سطحی برای همدلی یا عشقورزی است؛ تلاشهایی که گمان میکنند با یک حرکت ساده میتوان عمق تنهایی را پر کرد، در حالی که تنهایی، مانند برف بر تن آدمبرفی، بخشی جدانشدنی از وجود اوست و هر تکانی، تنها لحظهای فریبنده از تغییر ایجاد میکند، نه تحول واقعی.
هر دو، در نهایت، بر این نکته تأکید دارند که تنهایی، نه یک وضعیت موقتی، بلکه عنصری بنیادین در ساختار وجود انسان است؛ عنصری که نه با همجواری طبیعت، و نه با نوازشهای انسانی، به تمامی زدوده نمیشود. این تقابل منظرها، عمق و زیبایی دوچندان به اجرا میبخشد و شنونده را به تأمل در ابعاد گوناگون تنهایی خویش وا میدارد.