کد خبر: 27600
یکشنبه 10 خرداد 1405 - 15:11
یکشنبه 10 خرداد 1405 - 15:11

(ویدیو) سوزناک ترین غزل سعدی باصدای بهشتی شهرام ناظری، شوالیه آواز ایران/ شاهکاری که همه ایرانی ها باید بشنون😍

سوفیانیوز: ویدیوی اجرای زیبای تصنیف «کاروان» با صدای شهرام ناظری را مشاهده می‌کنید؛ اثری احساسی و تأثیرگذار که با تلفیق شعر سعدی مورد توجه علاقه‌مندان موسیقی قرار گرفته است.

به گزارش سرویس دانشگاه پایگاه خبری سوفیانیوز، «ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود / وآن دل که با خود داشتم، با دل‌ستانم می‌رود» از مشهورترین غزل‌های عاشقانه سعدی شیرازی و در دیوان غزلیات او با شماره 268 ثبت شده است. این غزل روایت لحظه‌ای جان‌سوز از فراق و جدایی است؛ جایی که شاعر رفتن معشوق را به حرکت کاروان تشبیه می‌کند و از ساربان می‌خواهد آهسته‌تر براند، زیرا با رفتن محبوب، دل و جان او نیز از تنش جدا می‌شود.

در سراسر غزل، سعدی با زبانی ساده اما عمیق، درد دوری، بی‌قراری و ناتوانی عاشق در برابر جدایی را به تصویر می‌کشد. او بارها از استعاره‌هایی مانند کاروان، ساربان، محمل و سرو روان بهره می‌گیرد تا شدت اندوه خود را نشان دهد. اوج تأثیرگذاری شعر در بیتی است که می‌گوید: «در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»؛ بیتی که بسیاری آن را از ماندگارترین ابیات عاشقانه زبان فارسی می‌دانند.

این غزل طی دهه‌های گذشته بارها توسط خوانندگان و هنرمندان مختلف بازخوانی شده و همچنان یکی از شناخته‌شده‌ترین نمونه‌های شعر عاشقانه کلاسیک فارسی به شمار می‌رود. راز ماندگاری آن در پیوند هنرمندانه احساسات انسانی با زبانی روان و تصویرسازی‌هایی است که پس از گذشت قرن‌ها همچنان برای مخاطب امروز قابل لمس و تأثیرگذار هستند.

شعر ای ساربان

متن شعر

ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود

گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون

پنهان نمی‌ماند که خون، بر آستانم می‌رود

مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان

دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل، نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او، وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!

کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نَغنَوَم، واندرز کس می‌نَشنَوَم

وین ره نه قاصد می‌روم، کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِل

وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود

سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بی‌وفا!

طاقت نمی‌آرم جفا، کار از فغانم می‌رود