کد خبر: 27772
چهارشنبه 20 خرداد 1405 - 15:48
چهارشنبه 20 خرداد 1405 - 15:48

یک بیت، هزار معنا؛ غزل‌سرایی دلنشین رشید کاکاوند که اشک و لبخند را همزمان می‌آورد + ویدئو

سوفیانیوز: رشید کاکاوند در این ویدیو با صدای گرم و لحن تکرارنشدنی‌اش، دست روی یکی از بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین رازهای خوشبختی گذاشته است؛ رازی که از زبان «عماد خراسانی» آغاز می‌شود و ریشه‌هایش به غزل‌ «حافظ» می‌رسد. او با یک پرسش ساده اما تکان‌دهنده، نگاه ما را به زندگی تغییر می‌دهد: «از کجا معلوم که فردایی باشد؟»

به گزارش سرویس چندرسانه ای سوفیانیوز، شعرسرایی رشید ککاوند با پنجره‌ای باز به شعر شورانگیز عماد خراسانی آغاز می‌شود: «امشب را که در آنیم غنیمت شمریم / شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر». کاکاوند ما را به عمق این واقعیتِ عریان می‌برد که تنها دارایی واقعی انسان، همین ثانیه‌ای است که در آن نفس می‌کشد. او یادآوری می‌کند که لذت بردن از زندگی، یک پروژه موکول به آینده نیست؛ بلکه جادویی است که باید همین حالا و در همین لحظه جریان داشته باشد.

اما این نگاه خیام‌گونه به زندگی، ریشه‌ای کهن در فرهنگ ما دارد. کاکاوند برای محکم کردن این ادعا، ما را به ضیافت غزل حافظ می‌برد؛ آنجا که لسان‌الغیب می‌فرماید: «در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند...». عیش نقد، یعنی همین خوشی‌های به ظاهر کوچکی که در آستین داریم. متن به زیبایی کالبدشکافی می‌کند که چرا ما با تصویرسازی‌های مبهم و نامعلوم از آینده، حالِ حاضرمان را مجروح، زایل و نابود می‌کنیم. چرا به جای لمسِ واقعیتِ «امروز»، به پیشوازِ توهمِ «فردا» می‌رویم؟

گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر

باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم

من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب حرامم باشد

گر به جز عشق توام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری می باید

جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر

تو سیه چشم چو آیی به تماشای چمن

نگذاری به کسی چشم تماشای دگر

گر بهشتی است رخ توست نگارا که در آن

می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست

گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

عماد خراسانی


صوفی بیا که آیِنِه، صافی‌ست جام را

تا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعل‌فام را

رازِ درونِ پَردِه زِ رِندانِ مَست پُرس

کاین حال نیست زاهِدِ عالی‌مَقام را

عَنقا، شِکارِ کَس نَشَوَد، دام بازچین

کآنجا، همیشه، باد به دست است، دام را

دَر بَزمِ دُور، یک‌دو قدح دَرکَش و برو

یَعنی طَمَع مَدار وِصالِ مُدام را

ای دل! شَباب رَفت و نَچیدی گُلی زِ عِیش

پیرانه‌‌سر مَکُن هُنَری نَنگ و نام را

در عِیشِ نَقد کوش که چون آبخَور نَمانْد

آدَم بِهِشت، روضِهٔ دارُالسَّلام را

ما را بَر آستانِ تو، بس حَقِّ خِدمَت است

ای خواجه! بازبین به تَرَحُّم غلام را

«حافظ» مُریدِ جامِ مِی است، ای صبا! برو!

وز بنده بندگی بِرَسان شِیخِ جام را!

غزل شمارهٔ 7 حافظ

شما چقدر درگیر فکر کردن به فردا هستید؟ این ویدیوی کوتاه را تماشا کنید و در بخش نظرات برای ما بنویسید که زیباترین «عیشِ نقد» و دلخوشی کوچکِ امروزِ شما چیست؟