کد خبر: 20897
یکشنبه 9 آذر 1404 - 08:41
یکشنبه 9 آذر 1404 - 08:41

(ویدیو) دکلمه‌ی احساسی احمد شاملو با صدای زیبای رشید کاکاوند: من بامدادم سرانجام خسته/ بی آن که جز با خویشتن به جنگ برخاسته‌باشم...

سوفیانیوز: رشید کاکاوند با اجرای دکلمه‌ای از آثار احمد شاملو، بار دیگر توانایی کم‌نظیر خود در پیوند دادن ادبیات کلاسیک و معاصر را به نمایش گذاشت؛ اجرایی که با بیان گرم و تفسیر دقیق او، تجربه‌ای عمیق و شنیدنی برای دوست‌داران شعر رقم می‌زند.

به گزارش سرویس چندرسانه‌ای پایگاه خبری سوفیانیوز، رشید کاکاوند (زادهٔ 1346 در نیشابور) دکتر ادبیات فارسی، شاعر، داستان‌نویس، ترانه‌سرا، پژوهشگر ادبیات فارسی، مجری رادیو و تلویزیون و مدرس دانشگاه آزاد اسلامی است. دوره کارشناسی ادبیات را در دانشگاه علامه طباطبایی، فوق لیسانس در دانشگاه آزاد کرج و دکتری ادبیات فارسی را دردانشگاه کردستان در سنندج خوانده و اکنون عضو هیئت علمی و مدرس دانشگاه آزاد کرج است. کاکاوند به تفأل حافظ و قصه‌گویی نیز معروف است.

احمد شاملو (21 آذر 1304 – 2 مرداد 1379) متخلص به الف. بامداد و الف. صبح، شاعر، فیلم‌نامه‌نویس، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ‌نویس و از دبیران کانون نویسندگان ایران بود. او بنیان‌گذار قالب شعری موسوم به شعر سپید بود که تحولی در شعر نو فارسی پس از شعر نیمایی به شمار می‌آمد و از این رو او را پدر شعر سپید فارسی می‌نامند.

من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خویشتن به جنگ برخاسته‌باشم.
هرچند جنگی از این فرساینده‌تر نیست،
که پیش از آن که باره برانگیزی
آگاهی
که سایه‌یِ عظیمِ کرکسی گشوده‌بال
بر سراسرِ میدان گذشته‌است:
تقدیر از تو گُدازی خون‌آلوده در خاک کرده‌است

و تو را
از شکست و مرگ
گزیر
نیست.

من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسب‌ام با یک حلقه به آواره‌گانِ کابل می‌پیوندد.
نامِ کوچک‌ام عربی‌ست
نامِ قبیله‌یی‌ام ترکی
کُنیت‌ام پارسی.
نامِ قبیله‌یی‌ام شرمسارِ تاریخ است
و نام کوچک‌ام را دوست‌نمی‌دارم
( تنها هنگامی که توام آوازمی‌دهی
این نام زیباترین کلامِ جهان است
و آن صدا غمناک‌ترین آوازِ استمداد).

در شبِ سنگینِ برفی بی‌امان
بدین رُباط فرودآمدم
هم از نخست پیرانه خسته.

در خانه‌یی دل‌گیر انتظارِ مرا می‌کشیدند
کنارِ سقاخانه‌یِ آینه
نزدیکِ خانقاهِ درویشان
( بدین سبب است شاید
که سایه‌یِ ابلیس را
هم از اول
همواره در کمینِ خود یافته‌ام).

در پنج ساله‌گی
هنوز از ضربه‌یِ ناباورِ میلادِ خویش پریشان بودم
و با شِقشِقه‌ی لوکِ مست و حضورِ ارواحی‌یِ خزنده‌گانِ زهرآگین برمی‌بالیدم
بی ریشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتاده‌تر از خاطره‌یِ غبارآلودِ آخرین رشته‌یِ نخل‌هابرحاشیه‌یِ آخرین خشک‌رود.

در پنج‌ساله‌گی
بادیه بر کف
در ریگ‌زارِ عریان به دنبالِ نقشِ سراب می‌دویدم
پیشاپیشِ خواهرم که هنوز
با جذبه‌یِ کهربایی‌یِ مرد
بیگانه بود.

نخستین بار که در برابرِ چشمان‌ام هابیلِ مغموم از خویشتن تازیانه‌خورد شش‌ساله بودم.
و تشریفات
سخت درخور بود:
صفِ سربازان بود با آرایشِ خاموشِ پیاده‌گانِ سردِ شطرنج،
و شکوهِ پرچمِ رنگین‌رقص
و داردارِ شیپور و رُپ‌رُپه‌یِ فرصت‌سوزِ طبل
تا هابیل از شنیدنِ زاری‌یِ خویش زردرویی نبرد.

بامدادم من
خسته از باخویش‌جنگیدن
خسته‌یِ سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته‌یِ کویر و تازیانه و تحمیل
خسته‌یِ خجلت‌ازخودبردنِ هابیل.

دیری است تا دم‌برنیاورده‌ام اما اکنون
هنگامِ آن است که از جگر فریادی‌برآرم
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست‌می‌گشاید.

صفِ پیاده‌گانِ سرد آراسته‌است
و پرچم
با هیبتِ رنگین
برافراشته.
تشریفات در ذُروه‌یِ کمال است و بی‌نقصی
راست درخورِ انسانی که برآن‌اند
تا هم‌چون فتیله‌یِ پُردودِ شمعی بی‌بها
به مقراض‌اش بچینند.

در برابرِ صفِ سردم واداشته‌اند
و دهان‌بندِ زردوز آماده‌است
بر سینی‌یِ حلبی
کنارِ دسته‌یی ریحان و پیازی مشت‌کوب.

آنک نشمه‌یِ نایب که پیش‌می‌آید عریان
با خالِ پُرکرشمه‌یِ انگِ وطن بر شرم‌گاه‌اش

وینک رُپ‌رُپه‌یِ طبل:
تشریفات آغازمی‌شود.
هنگامِ آن است که تمامتِ نفرت‌ام را به نعره‌یی بی‌پایان تُف‌کنم.
من بامدادِ نخستین و آخرین‌ام
هابیل‌ام من
بر سکویِ تحقیر
شرفِ کیهان‌ام من
تازیانه‌خورده‌یِ خویش
که آتشِ سیاهِ اندوه‌ام
دوزخ را
از بضاعتِ ناچیزش شرمسار می‌کند.

برای مشاهده ویدئوهای بیشتر اینجا کلیک کنید