کد خبر: 27760
چهارشنبه 20 خرداد 1405 - 10:49
چهارشنبه 20 خرداد 1405 - 10:49

اگر دلت گرفته، این دکلمه باران نیکراه را از دست نده؛ شعر تلخ و پر از گلایه که دل هر کسی را می‌لرزاند! / الان چندین و چَن ساله ِشبا خوابُم نمی گیره + ویدیو

سوفیانیوز: امروز مهمان واژه‌هایی هستیم که از دل برآمده‌اند؛ شعری از مرتضی باب با صدای گرم و دلنشین بانو باران نیکراه. دعوت می‌کنیم در این سفر کوتاهِ احساس و کلمات، همراه ما باشید و از این شعرخوانی زیبا لذت ببرید.

به گزارش سرویس پایگاه خبری سوفیانیوز، این شعر روایت مردی است که سال‌ها با درد، بی‌خوابی و دل‌گرفتگی زندگی کرده و آن‌قدر زخم خورده که حتی عشق را هم تاب نمی‌آورد. او خود را در جهانی می‌بیند که برخلاف آرزوهایش می‌چرخد و هر بار که می‌خواهد به سوی روشنایی قدم بردارد، روزگار او را به عقب می‌راند.

شاعر از رنج‌هایی سخن می‌گوید که در ظاهر دیده نمی‌شوند؛ غم‌هایی که شبیه قصه‌اند اما حقیقت دارند. او از نادیده گرفته شدن، قدر ندانستن آدم‌های پاک‌دل و تنهایی انسان در میان شلوغی دنیا گلایه می‌کند. در این میان، لبخند بسیاری از آدم‌ها را نقابی بر چهره‌ی درد می‌بیند؛ لبخندی که پشت آن دنیایی از رنج و ناگفته‌ها پنهان شده است.

در نهایت، شعر تصویری از انسانی ارائه می‌دهد که احساس می‌کند هیچ‌کس او و دردهایش را آن‌گونه که باید درک نکرده است. با این حال، صداقت و سادگی کلام شاعر باعث می‌شود این درد شخصی به احساسی مشترک تبدیل شود؛ احساسی که بسیاری از آدم‌ها در گوشه‌ای از زندگی خود آن را تجربه کرده‌اند.

باران نیکراه (محدثه نیکراه)، متولد 20 شهریور 1367، مجری و گوینده‌ای شناخته‌شده است که در کنار فعالیت در تلویزیون، اجرای همایش‌های مختلف را نیز بر عهده داشته است. او در خانواده‌ای پنج‌نفره بزرگ شده و دکلمه‌ها و اجراهایش در شبکه‌های اجتماعی بازتاب گسترده‌ای داشته‌اند؛ برادرش بهتاش نیز در حوزه موسیقی و خوانندگی فعالیت می‌کند.

متن شعر

الان چندین و چَن ساله ِشبا خوابُم نمی گیره
نِگو عاشق شدی؛ بابا مو اعصابُم نمی گیره

هُلُم میده جلو اما جهان کارش عقب گرده
مو او “طفلم” که گردون از سر “تابُم” نمی گیره

ِغمام رویایین چیزی ِشبیه قصه ها اما
پرِ شاماهی قصه به قلابُم نمی گیره

کسی قدر دل پاک مونه هرگز نمی دونه
مو موسی هم ِبشُم آسیه نمی گیره

مو هر دردآشنایی می شناسم رو لِبش خنده س
خیالت ای دل شنگول و شادابُم نمی گیره؟

پسر کُش بوده ای دنیا از اول، آخر قصه
اشاره میکُنم رستم مو سهرابُم... نمی گیره

نِفهمید و نمیفهمن مُنو درد مونه اینجا
مو خط دکترُم خالو کسی قابُم نمی گیره

مرتضی باب

اگر شما نیز شعری را از حفظ دارید یا تجربه‌ای جالب از حفظ و خواندن اشعار در ذهنتان مانده است، خوشحال می‌شویم آن را در بخش نظرات با ما و دیگر مخاطبان به اشتراک بگذارید.