کد خبر: 25322
سه شنبه 12 اسفند 1404 - 15:39
سه شنبه 12 اسفند 1404 - 15:39

لحظاتی ماندگار با شعرخوانی رهبر شهید انقلاب از سعدی و صائب تبریزی، صدایی که آرامش دل‌ها بود / به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

سوفیانیوز: ویدیویی از شعرخوانی زیبای رهبر شهید انقلاب از سعدی در خدمتتان هستیم.

به گزارش سرویس چندرسانه ای سوفیانیوز، ضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی و فرزند مرحوم حجت‌الاسلام‌والمسلمین حاج سید جواد حسینی خامنه‌ای، در روز 29 فروردین ماه 1318 برابر با 28 صفر 1358ق، در مشهد مقدس چشم به دنیا گشود. ایشان دومین پسر خانواده هستند. زندگی سید جواد خامنه‌ای مانند بیشتر روحانیون و مدرسان علوم دینی، بسیار ساده بود. همسر و فرزندانش نیز معنای عمیق قناعت و ساده‌زیستی را از او یاد گرفته بودند و با آن خو داشتند.
رهبر بزرگوار در ضمن بیان نخستین خاطره‌های زندگی خود از وضع و حال زندگی خانواده‌شان چنین می‌گویند:
«پدرم روحانی معروفی بود، امّا خیلی پارسا و گوشه‌گیر... زندگی ما به‌سختی می‌گذشت. من یادم هست شب‌هایی اتفاق می‌افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت برای ما شام تهیّه می‌کرد و... آن شام هم نان و کشمش بود».
امّا خانه‌ای را که خانواده سیّد جواد در آن زندگی می‌کردند، رهبر انقلاب چنین توصیف می‌کنند:
«منزل پدری من که در آن متولد شده‌ام تا چهار پنج سالگی من یک خانه 60 الی 70 متری در محله فقیرنشین مشهد بود که فقط یک اتاق داشت و یک زیرزمین تاریک و خفه‌ای! هنگامی که برای پدرم میهمان می‌آمد (و معمولاً پدر بنا بر اینکه روحانی و محل مراجعه مردم بود، میهمان داشت) همه ما باید به زیرزمین می‌رفتیم تا مهمان برود. بعد عده‌ای که به پدر ارادتی داشتند، زمین کوچکی را کنار این منزل خریده به آن اضافه کردند و ما دارای سه اتاق شدیم».
رهبر انقلاب از دوران کودکی در خانواده‌ای فقیر، امّا روحانی و روحانی‌پرور و پاک و صمیمی، این‌گونه پرورش یافت و از چهار سالگی به همراه برادر بزرگش، سید محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را یاد بگیرند. سپس، دو برادر دوران تحصیل ابتدایی را در مدرسه تازه‌تأسیس اسلامی «دارالتعلیم دیانتی» گذراندند.

به جهان خُرَّم از آنم که جهان خُرَّم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

به غنیمت شِمُر ای دوست دمِ عیسیِ صبح

تا دل مُرده مگر زنده کنی کاین دَم از اوست

نَه فلک راست مُسَلَّم نَه مَلَک را حاصل

آنچه در سِرِّ سُویدایِ بنی‌آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست

به ارادت بِبَرم درد که درمان هم از اوست

زخم خونینم اگر به نشود به باشد

خُنُک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

غم و شادی بَرِ عارف چه تفاوت دارد

ساقیا باده بِده شادی آن کاین غم از اوست

پادشاهی و گدایی بَرِ ما یکسان است

که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست

سعدیا گر بِکَند سیلِ فنا خانهٔ عمر

دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

سعدی غزل شمارهٔ 13


در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو

عالم پُر است از تو و خالی است جای تو

هر چند کائنات گدای در تو اند

یک آفریده نیست که داند سرای تو

تاج و کمر چو موج و حباب است ریخته

در هر کناره‌ای ز محیط سخای تو

آیینه‌خانه‌ای است پر از آفتاب و ماه

دامان خاک تیره ز موج صفای تو

هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغل

هر خار می‌کُند به زبانی ثنای تو

یک قطره اشک سوخته، یک مهره گِل است

دریا و کان نظر به محیط سخای تو

خاک سیه به کاسه نمرود می‌کند

هر پشه‌ای که بال زند در هوای تو

در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟

هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو

عام است التفات کهن خرقه عقول

تشریف عشق تا به که بخشد عطای تو

غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیست

این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟

عمر ابد که خضر بود سایه پرورش

سروی است پست بر لب آب بقای تو

صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟

ای صد هزار جان مقدس فدای تو

صائب تبریزی غزل شمارهٔ 6544